دالک


دالک


یعنی


دال کوچک.


*دال نام پرنده ایست از تیره شاهین سانان.
---------------------

هر نوع استفاده از مطالب وبلاگ بدون اطلاع نویسنده؛

- " ممنوع " کلمه بدیست -

هر نوع استفاده از مطالب وبلاگ بدون اطلاع نویسنده...

- کلمه خوبی پیدا نمیشود... -

هر نوع استفاده از مطالب وبلاگ بدون اطلاع نویسنده؛

ممکن است به عوارض ناخوشایندی

منجر شود.

--------------------------------

اطفال تاجیک نوعی بازی دارند با استفاده از گردو، که به آن دالک می گویند.

۹ مطلب در اسفند ۱۳۹۴ ثبت شده است

بخشی از نوشته ای حرام شده (9)

دوشنبه, ۱۷ اسفند ۱۳۹۴، ۱۲:۰۷ ق.ظ


اما نگفتم. ترسیدم که بگویم. ترسیدم که بگویم و مجبور شوم باز هم بگویم.

ترسیدم که از من دور شده باشد، نفهمد، نصیحتم کند یا عصبانی شود. تحمل این را دیگر نداشتم. ترسیدم که تنهاتر شوم.

نگفتم... نمیشد که بگویم که خسته ام برادر جان ....

  • ۰ نظر
  • ۱۷ اسفند ۹۴ ، ۰۰:۰۷
  • دالک

یادداشت هایی برای آرکاشا (5)

يكشنبه, ۱۶ اسفند ۱۳۹۴، ۰۹:۵۳ ب.ظ


آرکادیِ عزیزم؛


انصاف نیست که من اینجا غریب افتاده باشم و تو حتی یک خط هم برای من ننوشته باشی .


فدای سرت که اینجا تنهایی دارد مغزم را می جود؛


فدای سرت که لاغر شده ام و فدای سرت که آه می کشم مدام؛


همه اینها فدای سرت، اما آرکاشا؛


می ترسم چشمهایم را از یاد برده باشی ..

  • ۰ نظر
  • ۱۶ اسفند ۹۴ ، ۲۱:۵۳
  • دالک

بخشی از نوشته ای حرام شده (8)

شنبه, ۱۵ اسفند ۱۳۹۴، ۰۱:۰۸ ق.ظ


" ازین به بعد تمام لبخندهای دنیا را میگردم ،
شاید یکی شبیه لبخند تو باشد.
شاید یکبار دیگر ... "

این هم شاید پایان غمگین داستان عاشقانه من است.
داستانی که مجبورم همین حالا ریز ریزش کنم و آتشش بزنم.
داستانی که مجبورم فراموشش کنم.
مجبورم ؛ چون مجبورم زندگی کنم.
حتی اگر زندگی بدون تو و این داستان ، خالی و مزخرف باشد.
حتی اگر دیگر به جای نوشتن داستان های عاشقانه، مجبور باشم پشت میز بایگانی اداره پست بنشینم و نامه های بدون گیرنده را برگشت بزنم.
حتی اگر وقتی که باران ببارد، مجبور باشم آه بلندی بکشم و دلتنگی عجیبی مرا به یاد تو بیندازد.
کاش نبودم، اما مجبورم زندگی کنم.
اما تو ... یادت بماند ... که لبخندت ...

  • ۰ نظر
  • ۱۵ اسفند ۹۴ ، ۰۱:۰۸
  • دالک

دیالوگی از نوشته ای حرام شده (7)

پنجشنبه, ۱۳ اسفند ۱۳۹۴، ۰۱:۲۸ ق.ظ


- اگه یه روزی بیاد که من دیگه نباشم چی ؟


+ نمیخوام فکرشو بکنم.


- چرا ؟ زندگی با نبودن یه نفر که از کار نمیفته.


+ نه نمیفته. دوباره صبح میشه، مردم میرن سرکار و شبا هم میرن خونه. شام و ناهار میخوریم و زندگیمونو می کنیم. چیزی تغییر نمیکنه؛ اما خب وقتی اونروز بیاد که تو نباشی، انگار روی همه چی یه لکه بزرگ هست که نمیذاره قشنگ به نظر بیان یا حتی خوب دیده شن. فرقش اینه.

  • ۰ نظر
  • ۱۳ اسفند ۹۴ ، ۰۱:۲۸
  • دالک

قسمتی از نوشته ای حرام شده (6)

پنجشنبه, ۱۳ اسفند ۱۳۹۴، ۰۱:۲۱ ق.ظ


خودم را روی زمین می کشانم نزدیک پنجره، جایی که نور آفتاب افتاده روی فرش.

می گویند نور آفتاب برای آدم غمگین خوب است.

من آدم غمگینی هستم که دو سه روز است نخوابیده ام و نور آفتاب حالا برای من خیلی لازم است.

نمی دانم چند ساعت است که همینطور افتاده ام اینجا. می فهمم که آفتاب دارد از رویم رد می شود؛ می فهمم که رنگ هوا عوض می شود؛ چشمهایم را باز می کنم و خیره می شوم به پنجره و دوباره می خوابم.

خواب خیلی خوب است. خواب مثل نور خورشید لازم است. خواب یک فضای شخصی فوق العاده است. من نمی توانم خواب را آنطور که هست توصیف کنم. حداقل حالا نمی توانم چون من آدم غمگینی هستم که دو سه روز است نخوابیده ام و خواب هم مثل نور آفتاب برای من خیلی لازم است.



------------------------------------------------------------------------

اینکه نوشته هایم را دارم اینطور شرحه شرحه می کنم و داخل وبلاگم میگذارم، دلیل و منطق خاصی ندارد. صرفا یک هوس زودگذر است که فکر نکنم به این زودی هم تمام شود.

همه این ها برای یک نوشته نیست؛ من نوشته های حرام شده زیادی دارم.

ولی دلیل نمی شود که دورشان انداخته باشم یا بعدا نخواهم ازشان استفاده کنم.

به هر حال. فعلا اوضاع اینطور است و من اینطور هوس کرده ام.

  • ۰ نظر
  • ۱۳ اسفند ۹۴ ، ۰۱:۲۱
  • دالک

قسمتی از نوشته ای حرام شده (5)

چهارشنبه, ۱۲ اسفند ۱۳۹۴، ۱۱:۱۷ ق.ظ


من نمی فهمم آدم چطور می تواند همچین لبخندی را بگذارد و برود آن سر دنیا.


اصلا می رود چه کار کند.


چه چیزی مثلا بهتر از بهترین لبخند دنیا می تواند باشد.


مردم شانسان را پرت می کنند داخل سطل زباله و یکی مثل من باید جانش دربیاید تا آشغالها را بزند کنار و دستش را بگیرد و بکشدش بیرون.

  • ۰ نظر
  • ۱۲ اسفند ۹۴ ، ۱۱:۱۷
  • دالک

قسمتی از نوشته ای حرام شده (4)

يكشنبه, ۹ اسفند ۱۳۹۴، ۱۱:۴۷ ب.ظ


تنها چیزی که می خواستم،


دیدن اتفاقی تو


توی یه بعد از ظهر بارونی بود.



-----------------------------------------------------------------------------

کپی و استفاده از نوشته های من هیچ پیگرد قانونی ای ندارد چون دستم به جایی بند نیست. ولی این کار را با من نکنید. خواهش من، مثل خواهش یک انسان متمدن است از انسان متمدن دیگری.
  • ۰ نظر
  • ۰۹ اسفند ۹۴ ، ۲۳:۴۷
  • دالک

دیالوگی از نوشته ای حرام شده(3)

يكشنبه, ۹ اسفند ۱۳۹۴، ۱۱:۴۳ ب.ظ


- اگه یکی به یه چیزی خیلی فکر کنه، بعد اون چیز غیرممکن باشه، باید چی کار کنه؟


+ باید فراموشش کنه.


- چند بار باید این کارو توی زندگیش انجام بده؟


+ هر چند بار که لازم باشه.

  • ۰ نظر
  • ۰۹ اسفند ۹۴ ، ۲۳:۴۳
  • دالک

دیالوگی از نوشته ای حرام شده (2)

شنبه, ۱ اسفند ۱۳۹۴، ۱۲:۳۱ ق.ظ



+ میدونی؛ اینکه نبودن یه نفر جوری اذیتت کنه که بودن همه یادت بره؛ کل زندگیتو میریزه به هم. مخصوصا وقتی که نبودنه قراره همیشگی باشه. سعی کن اونقدر به چشمای کسی نگاه نکنی که ازین اتفاقا بیفته.


- دیگه خیلی سخت میگیری.


+ سخت هست.



-----------------------------------------------------------------------------------

کپی و استفاده از نوشته های من هیچ پیگرد قانونی ای ندارد چون دستم به جایی بند نیست. ولی این کار را با من نکنید. خواهش من، مثل خواهش یک انسان متمدن است از انسان متمدن دیگری.

  • ۰ نظر
  • ۰۱ اسفند ۹۴ ، ۰۰:۳۱
  • دالک