دالک


دالک


یعنی


دال کوچک.


*دال نام پرنده ایست از تیره شاهین سانان.
---------------------

هر نوع استفاده از مطالب وبلاگ بدون اطلاع نویسنده؛

- " ممنوع " کلمه بدیست -

هر نوع استفاده از مطالب وبلاگ بدون اطلاع نویسنده...

- کلمه خوبی پیدا نمیشود... -

هر نوع استفاده از مطالب وبلاگ بدون اطلاع نویسنده؛

ممکن است به عوارض ناخوشایندی

منجر شود.

--------------------------------

اطفال تاجیک نوعی بازی دارند با استفاده از گردو، که به آن دالک می گویند.

هانا

جمعه, ۲۹ اسفند ۱۳۹۳، ۰۸:۳۱ ب.ظ

با هانا خیلی اتفاقی آشنا شدم.

دختری یهودی با قیافه تیپیکال،

بدون ذره ای آرایش،

ناخن های کوتاه و چشمهای سبز کم رنگ و موهای خرمایی ،

قیافه خاصی داشت.

از آن قیافه هایی که هیچ وقت مشابهشان پیدا نمیشود و هیچ وقت هم از یادت نخواهد رفت.


خانواده خیلی مذهبی و مقیدی داشت.می تونم بگم خیلی محدود بود، حتی از دختران خانواده های سختگیر مسلمانی که دور و بر خودمان میبینیم هم محدودتر. دوستان محدودی هم داشت و ارتباطات محدودتری. با هیچ مردی غیر از محارمش صحبت نمی کرد "مگر به ضرورت"،

از رفت و آمد کردن با من هم می ترسید. ترسش به خاطر خانواده اش بود.

پدرش مقام مذهبی داشت و دلش نمی خواست دخترش با "بیگانه ها" رفت و آمد کنه. با کسانی که ممکن بود از راه خدا به درش کنن.

بیشتر با هم تلفنی صحبت می کردیم. زیاد از خونه بیرون نمیومد.

من همیشه برای هانا وقت داشتم، چون بسیار دوستش داشتم.

تنها چیزی که داخل صحبتهامون نبود، حرفهای مربوط به دین و مذهب همدیگه بود.

جوری حرف میزدیم که هر کس نمی دونست، فکر می کرد یا هانا مسلمان است یا من یهودی ام.

دختر فوق العاده ای بود.

صدای خوبی هم داشت.

اینکه از فعل گذشته استفاده می کنم،به خاطر بهتر شدن نوشته است.

چندوقت پیش زنگ زد و خواست که همدیگه رو ببینیم.

تا دیدمش جا خوردم.... موهاش رو کاملا پوشونده بود...

فهمیدم که ازدواج کرده.

نگفته بود. ازدواج یهودی ها رسم و رسوم سخت خودش را دارد ، مخصوصا بین اینطور خانواده هاشان.

ازدواج کرده بود با کسی که دوستش نداشت.

با کسی که قرار بود زندگیش رو داخل همین جریان پیش ببره... شاید هم بدتر .

کمی صحبت کردیم و به خاطر شوهر کردنش حسابی سر به سرش گذاشتم. تا وقتی که باید میرفت فقط خندیدیم.

معمولا از اینکه دوستانم اینقدر زود ازدواج می کنند حرص میخورم و غر می زنم، تا حدی که می گن :" اصلا میرم طلاق میگیرم!"

اما هانا فرق داشت. هانا خودش نمی خواست. هانا قبل از ازدواجش اصلا شوهرش رو ندیده بود. با هیچ مردی "مگر به ضرورت" صحبت نکرده بود. حرص نخوردم، دیوانه شدم ...

ولی خندیدنش در آن لحظه ها از هر چیز دیگری با ارزش تر بود ...

بغلم کرد.

خداحافظی کرد.

می خواست برود "آمریکا".

شوهرش قرار بود "خاخام" بشود.

بهم سی دی ای داد از آهنگهای یهودی ای که دوستشون داشت.

برای یادگاری ...

گریه ام گرفته بود. مثل حالا.

به خاطر رفتنش،

به خاطر ویلن های غمگین یهودی،

به خاطر تنهایی هانا.

---------------

از آهنگهایی که هانا به من داد :

http://uplod.ir/9kexbpzkmrjg/jewish_folk_violin.mp3.html

  • ۹۳/۱۲/۲۹
  • دالک

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">