دالک


دالک


یعنی


دال کوچک.


*دال نام پرنده ایست از تیره شاهین سانان.
---------------------

هر نوع استفاده از مطالب وبلاگ بدون اطلاع نویسنده؛

- " ممنوع " کلمه بدیست -

هر نوع استفاده از مطالب وبلاگ بدون اطلاع نویسنده...

- کلمه خوبی پیدا نمیشود... -

هر نوع استفاده از مطالب وبلاگ بدون اطلاع نویسنده؛

ممکن است به عوارض ناخوشایندی

منجر شود.

--------------------------------

اطفال تاجیک نوعی بازی دارند با استفاده از گردو، که به آن دالک می گویند.

اصلا عنوان ندارد

چهارشنبه, ۲۹ مهر ۱۳۹۴، ۱۲:۰۶ ق.ظ


 

راستش من چندان روضه رفتن و هیئت رفتن را دوست ندارم .

حوصله ام به شدت سر میرود و علاوه بر آن ، خیلی هم حرص می خورم . بحثش باز نشود بهتر است . خیلی حالش را ندارم که حرفهای هرساله ام را اینجا هم تکرار کنم .

 

یک بار از سر تنهایی محض رفتم مجلس روضه ی کسی که نمی شناختم .

پیش دانشگاهی که بودم ، پدر بزرگم یک روز قبل از اربعین فوت کرد . یادم هست که زمستان بود و قرار بود امتحانات لعنتی زمستان را بدهیم . من به خاطر همین امتحانات لعنتی ، که البته می توانستم جبرانیش را بدهم اما مدیر مدرسه مان نگذاشت (و اصلا هم نمی دانم که به او چه ربطی داشت ) نشد که بروم شهرمان و نشد که با پدربزرگم خداحافظی کنم . همین پدربزرگی که در پست قبل یادش کردم .

من خیلی پدربزرگم را دوست داشتم . خیلی مهربان و آرام بود . آخرین خاطره ای که با او دارم ، زیر تاک انگور حیاط بزرگ خانه شان است. عصر بود و دراز کشیده بود روی فرشی که زیر تاک انداخته بودیم و انگورهای نرسیده را نگاه می کرد . رفتم و کنارش دراز کشیدم . دستش را به سرم کشید و با موهایم بازی کرد . آن موقع ها ، خیلی افتاده بود . سکته مغزی کرده بود و فکر می کنم چیزهایی را از یاد برده بود . سیگار می کشید و خیلی هم می کشید و فقط هم سیگار بهمن. یک پیپ هم داشت ، اما گمش کرده بود . وقتی که بعد از رفتنش وسایلش را بیرون آوردند ، من پیپش را پیدا کردم و همین پیپ ، چند کراوات ، یک چرتکه و یک کارت پستال روسی سهم الارث من از پدربزرگم شد . آن روز که با هم تاک انگور را نگاه می کردیم ، بوی عصرهای شهرمان ، بوی ساقه تازه انگور ، بوی پدربزرگم که همان بوی سیگار بهمن باشد ، همه اش باعث شد تا پدربزرگم برای همیشه در ذهنم بماند . در عمیق ترین حالت عاطفی ای که یک پدربزرگ می تواند با نوه اش داشته باشد . من پدربزرگم را خیلی کم میدیدم ، و همین شاید به هم نزدیک ترمان می کرد . چند ماه بعدش ، پدربزرگم رفت .

اولین باری که بود که عمیقا عزادار بودم ، اولین بار بود که عزیزی را از دست می دادم . برایم سخت بود . و آن مدیر ، باعث شد تا یک هفته در خانه تنها بمانم . تنهای تنها . خواهرم ایران نبود و حتی نمی دانست که چه شده .

همه اینها ، باعث شد که وقتی دیدم همسایه مان دارد به روضه می رود ، از او خواهش کنم مرا هم ببرد . در آن پارکینگ کوچک ، کز کردم گوشه ای و سرم را روی زانوهایم گذاشتم و گریه کردم . برای پدربزرگم ، برای خودم ، برای مادرم که پدرش را از دست داده بود ، و برای خیلی چیزهای دیگر .

شاید به نظرتان شرم آور بیاید که کسی به روضه اربعین برود و برای امام حسین گریه نکند ، اما در آن لحظات ، من نمی توانستم به پدربزرگم فکر نکنم . من عزاداری نکرده بودم و سر خاکش ننشسته بودم . من تنها بودم و می دانستم که امام حسین هم این را می فهمد و حتی خوشحال است که من آنجا هستم و گریه می کنم .

 5 سال از آن روزها گذشته و شاید 5 سالی بشود که دیگر به روضه نرفته ام .

 

برنامه ای برای نوشتن اینها نداشتم . پست " طرف ما شب نیست " را خواندم و خواستم اینها را برای الی بنویسم . دیدم آنجا جایش نیست و فکر کردم شاید اینجا جایش باشد .

اگر بی ربط بود و بی سر و ته ،

مرا ببخشید .

  • ۹۴/۰۷/۲۹
  • دالک

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">