دالک


دالک


یعنی


دال کوچک.


*دال نام پرنده ایست از تیره شاهین سانان.
---------------------

هر نوع استفاده از مطالب وبلاگ بدون اطلاع نویسنده؛

- " ممنوع " کلمه بدیست -

هر نوع استفاده از مطالب وبلاگ بدون اطلاع نویسنده...

- کلمه خوبی پیدا نمیشود... -

هر نوع استفاده از مطالب وبلاگ بدون اطلاع نویسنده؛

ممکن است به عوارض ناخوشایندی

منجر شود.

--------------------------------

اطفال تاجیک نوعی بازی دارند با استفاده از گردو، که به آن دالک می گویند.

You become responsible, forever, for what you have tamed

يكشنبه, ۲۰ دی ۱۳۹۴، ۱۲:۴۹ ب.ظ

من یه معلم بودم .

اما الان دیگه نیستم .

این هم یکی دیگه از داستانای منه ؛ که مثل اکثرشون خوب تموم نمیشه .

من یه معلم بودم که هر دست و پایی زد تا کاری کنه ؛

اما توی این دنیا ، که هیچی سرجای خودش نیست ، یه معلم ساده هیچ قدرتی نداره.

خب میدونید، معلم بودن هم یه جور اهلی کردنه .

اولاش بچه ها دوستت ندارن و ازون معلمایی هم نیستی که قربون صدقه بار شاگردا میکنن .

بعد یواش یواش روح بچه ها بهت نزدیک و نزدیک تر میشه و تو از توی چشماشون میتونی اینو بفهمی .

وقتی ساکت میشی و نگاهت یهو گره میخوره به نگاه یکیشون ، که انگار میگه :

" من بهت اعتماد دارم ... من بهت عادت کردم و فکر کنم دوستت داشته باشم "

یه جوری قلبت توی اون لحظه تکون میخوره و یه چیزی مثل عشق و شایدم بهتر جلوی چشماتو میگیره .

من چنین معلمی بودم ؛ چنین نگاه هایی رو به خاطر دارم.

می دونید ؛ اهلی کردن همیشه یه چیز دوطرفه است .

هروقت تلاش میکنی یکی رو اهلی کنی؛ خودتم اهلی میشی . خودتم عادت میکنی. و همه رازش همینه .

من هم اهلی شدم مثل همه معلمای دنیا.

بعد یه مدتی ، که حسابی اهلی کردی و اهلی شدی ؛ یهو احساس میکنی یه چیزی ، یواش یواش داره پرتت می کنه توی سیاره خودت ؛

یه چیزی که دوستش نداری ، ازش متنفری ؛

باهاش میجنگی ، بهش ضربه میزنی و ازش ضربه میخوری ؛ یه موریارتی ، یه دشمن که نمیبینیش ولی هست و داره هر روز دورترت میکنه از روباه هات ؛

و یه روزی مثل امروز ؛

به خودت میای و میبینی که چندوقته نشستی توی سیاره خودت ،

توی یه باغچه پر از رز که هیچکدومشون برات " خاص" نیستن و داری روزی 16 بار طلوع و غروب خورشید رو نگاه میکنی و یه جایی روی کره زمین رو ، که حدس میزنی روباهات اونجا باشن .

و آهی میکشی و دراز میکشی روی بوته های گل سرخت و آسمونو نگاه میکنی و

میفهمی که دیگه همه چی تموم شده ...

که "اون" برنده شده ...

و توی ذهنت آروم همون نگاه ها رو مرور میکنی و قلبت تیر میکشه و توی دلت میگی :

" ببخش عزیزم ... ببخش که نتونستم بین حق و مصلحت، مصلحت رو انتخاب کنم ... ببخش که همیشه رفتم .."


من یه معلم بودم.

ولی دیگه نیستم .

و فکر کنم که دیگه هم نخواهم بود .

شاید بعدا درس بدم ، اما دیگه "معلم" نمیشم.

من معلمیم که توی سیاره 20 متریم بین یه عالمه گل سرخ گیر کردم .


و این همه ماجرای من بود .

  • ۹۴/۱۰/۲۰
  • دالک

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">